تبليغاتX
دکتر سرحال

نمی دونم چه جوری شروع کنم، دیروز کلی شاد بودم و کلی خندیدم و کلی با عزیزترین دوستم اس ام اسی حال کردیم، می خواستم امروز بیام همه خاطرات دیروز رو بنویسم ولی...

ولی شب که برگشتم خونه ، اس ام اس های رو گوشی ایرانسلم رو دیدم،معمولا وقتی بیرونم همراه اول با خودم می برم. خیلی داغونم ، خیلی از خودم بدم میاد، خیلی...

بزارید از اول بگم،

دیروز صب ساعت 8 یکی از دوستام(اینجا اسمش رو میذارمx) به تلفن اتاقم زنگ زدو منم که شب قبلش طرفای 4 خوابیده بودم، به زور از خواب پا شدم ، x پشت سر یه دوست مشترکمون(y) حرف زد، بهش گفتم که y اینجوری نیست،x گفت دیگه اسم y رو جلوم نیار، من هم که اعصابم خورد شده بود ، بهش گفتم که اتفاقا y هم قبلا همین جمله رو در مورد تو به کار برده بود(واقعا به کار برده بود!)..پرسیدم چی شده بین شما دو نفر چی شده؟

فقط فهمیدم که xو y قبلا با هم یکی دو بار بگو مگو داشتن

شب عروسی دعوت داشتیم، مامانم ظهر به زور فرستادم آرایشگاه، خلاصه از ظهر ساعت 3 تا شب ساعت 12.30 خونه نبودم، شب که برگشتم دیدم x بعد از ظهر با y سر همین موضوع دعواشون شده، y هم از من ناراحتِ که تو هرچی بهت گفتم حتما رفتی به همه گفتی!!!

به خدا از آدمای دهن لق متنفرم، هیچ وقت تا حالا از کسی حرف نبرده بودم که به دیگری تحویل بدم، از این که رابطه شون بهم خورده از خودم بدم میاد،

دیشب با y حرف زدم و ماجرا رو گفتم، اون هم فکر کنم حرفام رو قبول کرد و باور کرد راست میگم، میگه از من ناراحت نیست

امروز هم با x حرف زدم، ولی x میگه که تو بیشتر داری ازy طرفداری می کنی! رفته به دوست y هم که از هیچی خبر نداشته اس ام اس داده که y خیلی نامرده...

x آدرس بلاگم رو داره، احتمالا ازم ناراحت میشه

فک نمی کردم وقتی x در مورد y این جمله رو گفت، ناراحت بشه که بفهمه y هم همین رو در موردش گفته

خلاصه از خودم بدم میاد، دلم از خودم پره، چی کار کنم؟ نمی دونم واقعا چی کار کنم؟

شاید حتی اشتباه کردم که این پست رو نوشتم، ولی واقعا الان به راهنمایی نیاز دارم...

توضیح بیشتری هم لازم بود بپرسید میگم، ولی لطفا بگید چی کار کنم؟


بعدا نوشت: هنوزم خیلی اعصابم خورده، از دیشب تا حالا همه ش دارم حرس میخورم، اعصاب ندارم، آدمی نیستم که زود اشکم درآد، تا حالا تو زندگیم دو سه بار بیشتر گریه نکردم، همیشه تو خودم می ریزم، الان هم خیلی هوای دلم بارونی ِ ، ولی اشکم در نمیاد... دلم خیلی گرفته

بعد نوشت 2: همین الان یه فال حافظ گرفتم، این شعر بود:

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی/ خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد/ حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است/ عیش با آدمیی چند پریزاده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف/ مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان/گرنگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات/مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

کتر خود گر به کرم بازگذاری حافظ/ ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن/ که جهان پر سمن و سوسن آزاده کنی



با این فال یه خورده آروم تر شدم، راست میگه حافظ، وقتی که آخرش خاک دست کوزه گر ها می شیم چرا عمرم رو الکی تلف کنم و غصه بخورم؟ من به اندازه کافی معذرت خواهی کردم، اگه واقعا من رو دوست داشته باشن، فراموش می کنن، اگه هم دوستم نداشته باشن که.... به قول معروف میشه بگی دوستت دارم ولی نمیشه بگی دوستم داشته باش.


+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 14:34 توسط دکتر سرحال |

ما نیز از این بلاگفای فلان فلان شده و اجنبی!!!! اسباب کشی نمودیم!


هرکاری می کنم قسمت نظرات وبلاگتون برام باز نمیشه، نتونستم نظر براتون بذارم و خبر بدم، خودِ بلاگفا رو هم به زور باز کردم...

تو این وبلاگ خیلی خاطره ها دارم ولی دیگه بلاگفا بدجور حرصم رو در آورده، اونقد که حاضر شدم تنبلی رو کنار بذارم و اسباب کشی کنم!!!...

این هم آدرس خونه جدیدم!!! سر بزنید خوشحال میشم..

دکتر سرحال



پ ن: همین الان، یه کوچولو دو دل شدم!!! از وردپرس زیاد خوشم نمیاد! احساس غریبی می کنم!!!! از اینجا با وجود بدی های بلاگفا بیشتر خوشم میاد...

به نظرتون چی کار کنم؟ این جا بمونم یا برم وردپرس؟

آخه من عاشق عکس و اسمایلی هستم، تو وردپرس نمی تونم از اینجور چیزا بذارم...

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 21:36 توسط دکتر سرحال |



و اما تاکسی ها!!!

چی بگم که هر چی بگم کم گفتم!!!

اول خوبی ها:

یه خوبی بیشتر نداشتن!!! اونم رنگ ماشین هاشون بود! خیلی خوش رنگ بودن!!! مثل ِ ماشین های باربی بودن!!! مخصوصا صورتی هاشون! تاکسی هاشون ماشین باکلاس های ما رو می ارزید خداییش!!

ولی از اونجایی که ضایع بید از تاکسی هم عکس بگیرم ، می گفتن این چقد ندید بدیده!! دیگه عکس نگرفتم...

و اما بدی ها!!!

1. فکر کنم سطح IQ راننده تاکسی هاشون زیر 70 بود!!!!!

کارت هتل رو که حتی نقشه ی راه هایی که به هتل می رسید رو هم داشت و راه های منتهی به هتل رو با مشکی پررنگ کرده بود، تازه به زبون تایلندی هم آدرس رو نوشته بود، نشون می دادیم، بعد آخرش می گفتن که ما راه رو بلد نیستیم!!!!

تازه اگه فقط اسم هتل رو بهشون می گفتی ،فقط اینجوری !!!! نگات می کردن!!!!

2. اگه احیانا یه تاکسی پیدا می شد که آدرس رو بلد بود، بعد از حدود 3 ساعت به هتل می رسیدی!!! چون مثلا تاکسی متر داشتن خیر سرشون ! (آخه بیشترشون تاکسی مترشون رو روشن نمی کردن و وقتی می رسیدی هرچقد عشقشون می کشید پول می گرفتن!!!) می بردنت اول تمام شهر رو بهت نشون می دادن ، بعدش از یه راهی که 2 ثانیه یه دور یه چراغ قرمز جلوی روت سبز می شد، می بردنت هتل!!!! خواهرم مسئول تاکسی گیری بود!!

(یه تاکسی داره نزدیک میشه و خواهر جان اونو نگه می داره!)

خواهر جان: Do you have taxi meter? (هر چی بهش می گفتم این سوال غلطِ نپرس، هی گوش نمی داد!!!)

تاکسی: yes

خ.ج!!(کارت هتل رو می ده به راننده)(بعد از 3، 4 دقیقه!!): do you know the way?

ت(با حالت کسی که انگار یه چیز مهم کشفیده!!):!!!

ماها سوار میشیم!!! (یه راهی که می دونیم فوقش 20 دقیقه تا هتل فاصله داره!!!)

.

.

.

نیم ساعت بعد...

خ.ج.: you know the way, right?

ت:+!!

.

.

.

.

1 ساعت بعد....

من:!!!

خ.ج: are you sure you know the way!!!?!!

ت:!!!

.

.

1 ساعت و نیم بعد...

خ.ج.: دکی سرحال یه چیزی به این بگو تا یه بلایی سرش نیاوردم!!

من:!!!

3. خیلی بی ادب بیدن!!!!

بدون شرح!!!

(با عرض پوزش از خانواده هایی که از این جا رد میشن!!)

و اما، وسیله دیگه ای که واسه حمل و نقل توریست ها ازش استفاده می کردن، "توک توک" (tuk tuk) بود، پیشنهاد می کنم اگه جونتون رو دوست دارین سوارش نشین!!!! همه دل و روده تون میاد تو دهنتون!!!! خیلی تکون می خوره!!! تازه شم با این هوای گرم و شرجی اونجا حسابی آب پز می شین!!!

پ.ن : بچه خواهرم هر روز گیر میده می گه باید باهام فوتبال بازی کنی!! (اگه اشتباها یه گل بهش بزنم، انقد گریه می کنه و جیغ می کشه! تا کچل بشم!!!!) امروز بهش گفتم دیگه خسته شدم، فوتبال دوست ندارم!! بهم گفت: خوب بیا فوتسال!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 17:18 توسط دکتر سرحال |

1)خدایاااااااااااااا...... این ترم یه خر که چه عرض کنم! صدتا خر هم بخرم و بزنمشون هم فکر کنم کار ساز نباشه....

5.5 واحد فیزیولوژی!!! + ۱ واحد عملی

6 واحد بلوک علوم تشریح!!!!! ( جهت اطلاع اونایی که تو کار  و بار ساختمون سازی نیستن: بلوک علوم تشریح عبارت است از: بافت 2 + آناتومی تنه + جنین)


یعنی یکی از این ها رو 12 اینجوریا بشه نمره م، می رویم در فاز مشروطیت!!!!


بنابراین از هم اکنون به دعای سبزتان نیازمندیم!!! دعا کنید این دکی سرحال آدم بشه و درس بخونه، و مشروط نشه!!!!

اگه دعا نکین، دکی سرحال  min کلاس می شه، افسردگی می گیره میره  معتاد میشه، گوشه خیابون می افته، بعدشم ....

.

.

.

اون وقت دیگه دکتر سرحال ندارینااااا...

از من گفتن بود! حالا می خواین دعا کنین می خواین نکنین!!! (آیکون بچه پررو!!!!)

+ این روزها همه رفتن تو حال و هوای uni !!! بیشتر دخاتیر!!! (همون جمع مکسر دختر!!) وقت آرایشگاه رزرو نموده اند واسه تغییر استایل در ترم جدید!!!!تا اینگوری !!و !!!! به uni بیایند و دل ذکور به دست آرند!!!

البته ذکور هم بیکار ننشته اند!!! واسه اجبار واحد که رفته بودم uni ، چند تن از ذکور سال بالایی را دیدیم بسی فشن!!!! ریش ها نیمچه بزی!!! موها خروسی !!! خلاصه ذکور دانشکده ما دوستدار حیواناتند!!!! آخه همه از دم خرخون می باشند و همه از دم رفته اند تو کار ریش نیمچه بزی!!!!(منظور همان دو قطره ریشی است که در زیر لب پایین باقی می گذارندو ارتفاعش تا بالای چانه هم نمی رسد!!!!)

تنها  ما و چند تن از دوستان عزیزم هنوزم با همان قیافه ی زیبای خودمان !!! به دانشگاه می رویم!!!(خیلی هم خوشتیپیم!!!!دلتون هم بخواد!!!!!)

ببینید چقد جو علمیه!!!!!!

 

2) هوراااا !!!! دیدین برگشتم!!؟!!!!

سلام!!

این بچه خواهرم اصلا اذیت نمی کردااا!!!! اصلا!!!

- برداشت 1:

بچه خواهر:

من: این چی بود خرد به من؟!!

من+بچه خواهرم!!!:

- برداشت 2:

من:!!!(روم به دیفال!!)

بچه خواهر: یه دکی دارم خوشکله!!! فرار کرده ز دستم!!! دوریش برایم مشکله!!! کاشکی اونو می بستم!!! (با volume بلند و ریتم دار خوانده شود!!!)

من:

و همچنان ادامه دارد!!!!

-من این همه دیر آپ کردم همش هم تقصیر این بچه خواهر بنده خدام نبودااا!!!!

این چند روزه کلی کار سرم ریخته بود، اولندش که مادرجان یک عدد  کتاب نوشته بودن و من همه ش رو تایپیده، صفحــــه آرایی نمـــوده و طــرح روی جلدش را طراحی نمودم!!! همه ش رو هم باید زود انجام می دادم مامانم عجله داشت... بنابراین از صب تا شب پا کامپیوتر بودم داشتم کتاب درست می کردم!! البته بعدش مامان جان تو پیشگفتار کتابش کلی قربون مان رفت!! انگوری بود که ما دراز گوش گشتیم! و تمام سختی های این کار را فراموش نموده و تازه شم کلی ذوق نمودیم!!!!!

 

به جز این ها، در حال بافیدن یک عدد ژاکت برای خودمان می باشیم!!! و می خواهیم تا قبل از شروع دانشگاه تمامش بنماییم!!

این هم عکسش! البته من به جا خاکستری از رنگ قرمز استفاده نمودم!!!

پ ن 1 : فردا ادامه سریال را می نویسم!! قول!!

پ ن 2: خدا این ترم رو به خیر بگذرونه!!

پ ن ۳ : ما هرگونه سفارشات تایپ، طراحی جلد و صفحه آرایی را قبول می نماییم!!! با همون شماره که واسه پیام های بازرگانی دادم تماس بگیرید!!!! نصف قیمت بازار!!!

پ ن ۴: بچه خواهرم علاقه عجیبی به مسابقه "نسیم وصل"! و "شمارش معکوس" (بچه خواهرم بهش می گه شمارش محفوظ!!!)داره!! من هم به دلیل اینکه نقشِ صندلی راحتیش رو دارم و همیشه رو پای من می شینه! اجبارا مستفیض می شم که این مسابقه ها رو ببینم!!!

یه روز تخته وایت بردش رو آورد ، گفت من میشم مجری، تو هم باید شرکت کننده بشی!!! یکی از سوال هاش خیلی باحال بود!!:

- کدام یک از گزینه های زیر آدم خوب هستند؟

1- خوب کاران!!

2- بد کاران!!!

3- هیچ کدام!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 16:3 توسط دکتر سرحال |

به دلیل رفتن شووهر خواهر مذکور به مسافرتی کاری، خواهر و بچه خواهر عزیزمان، در خانه ما اوتراق !! نموده اند!

این بچه خواهرمان شباهت زیادی به چسب اوهو!!! دارد! به ما چسبیده و ولمان نمی کند!!!Gemini الانم با هزارتا دنگ و فنگ ! دراز گوشش کردیم! تا 2 ثانیه ولمان کند و ما بیاییم اینجا و ابراز وجود!! و زنده بودن بکنیم!!!!

تا اطلاع ثانوی ما به شغل شریفِ بچه داری مشغول می باشیم!!!Baby Girl



برخواهیم گشت!!!! حتما!!!!

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 15:29 توسط دکتر سرحال |

سلام
ممنون که به وبلاگم سر زدین، در حال حاضر یه دانشجوی پزشکی هستم که تازه از صفر کیلومتری در اومده!!!

Home
Email
Night Skin